بهـ نامـ او
امروز وقتی رانندهـ آژانسـ اومد
و منـ رو با حالـ گریهـ دید
پرسید چرا گریهـ میکنی؟
کارنامهـ دادند؟نمرهـ هاتـ بد شدهـ؟
گفتمـ: نهـ بابا. نفر دومـ شدمـ اینـ کهـ گریهـ ندارهـ!
کلی همـ بهمـ جایزهـ دادند
رانندهـ آدمـ خوشـ مشربی بود
و با گفتنـ کلی خاطرهـ از شاگرد دومـ شدنـ
کهـ گریهـ کردهـ بودهـ
و از نمرهـ انشاشـ کهـ تجدید شدهـ بودهـ
حالمـ رو بهتر کرد
بعد پرسید: نگفتی چرا گریهـ میکردی؟
یهـ مختصر توضیحی دربارهـ روز آخر
و ناراحتی مامانمـ گفتمـ
کلی حرفـ زدیمـ.
نیاز داشتمـ بهـ یهـ غریبهـ
کهـ یهـ ذرهـ باهاشـ صحبتـ کنمـ
از مدرسمونـ گفتمـ
از تجدید داخلی مدرسهـ
از معلمـ هامونـ
و خیلی چیزها
یهـ ذرهـ دلمـ سبکـ شد
نزدیکـ خونمونـ یهـ مغازهـ بود
شیرینی های شهرهای مختلفـ رو داشتـ
گفتـ: بذار نگهـ دارمـ شیرینی بخر
از دلـ مامانتـ درآر
گفتمـ: نهـ بابا بیخیالـ
ولی بعد دیدمـ حرفـ بدی نمیزنهـ
گفتمـ: خبـ باشهـ نگهـ دارید
نگهـ داشتـ و رفتمـ یهـ بستهـ کهـ
شاملـ انواعـ و اقسامـ شیرینی های یزدی بود،
خریدمـ
بهـ رانندهـ همـ دادمـ
رانندهـ کلی سفارشـ کرد
کهـ رفتی خونهـ برو مامانتـ رو بوسـ کنـ
بگو مامانـ نفر دومـ شدمـ
براتـ شیرینی همـ خریدمـ
منو ببخشـ
منـ احمقـ همـ اینـ کارو کردمـ
مامانمـ خوبـ برخورد کرد
ولی گفتـ: دیگهـ تمومـ شد
دفعهـ آخرتـ بود
بعدشمـ کلاسـ تابستونیاتـ شروعـ میشهـ
بعد یهـ مدتـ مامانمـ گفتـ:
برو حمومـ یهـ دوشـ بگیر
گرمازدهـ نشی
حالـ نداشتمـ
گفتـ: بهـ خاطر منـ برو
گفتمـ: بگو دفعهـ آخرتـ نیستـ
گفتـ: نمیگمـ
گفتمـ: منمـ نمیرمـ!
گفتـ: چهـ ربطی دارهـ باید بری حمومـ
مثلـ اونـ روز گرما زدهـ نشی
گفتمـ: بگو دفعهـ آخرتـ نیستـ
گفتـ: صد سالمـ نمیگمـ
لجـ کردمـ و گفتمـ: منمـ صدسالـ نمیرمـ
گفتـ: منمـ نمیبرمتـ سرمـ بزنی
گفتمـ: نبر!
با وجود اینـ کهـ
خودمـ خیلی دوستـ داشتمـ برمـ حمومـ
ولی سر لجبازی نرفتمـ
بعد شامـ تصمیمـ گرفتمـ با مامانمـ صحبتـ کنمـ
تا مشکلمونـ حلـ شهـ
خیلی منطقی براشـ شرایط رو توضیحـ دادمـ
ولی متاسفانهـ متوجهـ شدمـ
غیر از اینـ کهـ منو درکـ نمیکنهـ
نمیفهمهـ منـ وقتی بهشـ اعتماد میکنمـ
و باهاشـ صحبتـ میکنمـ
از اعتمادمـ سواستفادهـ نکنهـ
چرا دنیا اینجوریهـ؟
مامانمـ آرزو میکنهـ
منـ مثلـ بچهـ های دیگهـ بودمـ
و مامانـ های دیگهـ آرزو میکنند...
مامانمـ نمیتونهـ متوجهـ شهـ
اینـ کهـ مدرسهـ بیامـ
و وقتمـ رو با یهـ محیط فرهنگی پر کنمـ
خیلی بهتر از اینهـ کهـ
با دوستایی باشمـ
کهـ تفریحشونـ رو میدونید
واقعا متاسفمـ
مامانمـ مصممهـ برای تابستونمـ سرویسـ بگیرهـ
تازهـ حواسمـ نبود
و بستهـ کارنامهـ رو دادمـ دستـ بابامـ
داشتـ یکی یکی برگهـ ها رو نگاهـ میکرد
یهو دیدمـ یهـ برگهـ دربارهـ کلاسـ تابستونیهـ
برگهـ رو برداشتمـ و در رفتمـ تو اتاقمـ
تا بخونمـ
بابامـ گفتـ: اونـ چیهـ بردی؟بیارشـ!
بعد اینـ کهـ خوندمـ
دادمـ بهـ بابامـ
با دقتـ و حوصلهـ خوند
داشتمـ سکتهـ میکردمـ
چونـ نوشتهـ بود
اونایی کهـ سرویسـ میخوانـ
با سرویسـ میانـ
بقیهـ همـ با اولیا
منـ برگهـ سرویسـ رو بهشونـ ندادهـ بودمـ
چونـ بهشونـ گفتهـ بودمـ
تو تیر هر روز میرمـ مدرسهـ
و مشکلـ دومـ همـ اینجا بود
کهـ روزهای کلاسـ رو تو برگهـ نوشتهـ بود
ولی منـ دلمـ روشنهـ
بابامـ حافظهـ ی قوی ای ندارهـ
تا دهـ روز دیگهـ انشااللهـ یادشـ میرهـ
اسمـ اینـ حالـ رو میذارمـ
بدبختی و فلاکتـ
درستهـ کهـ اینجا هیشکی منو درکـ نمیکنهـ
خبـ چونـ مامانمـ از اینـ بچهـ مثبتـ های خرخونـ بودهـ
و بابامـ همیشهـ تو کوچهـ در حالـ فوتبالـ بازی کردنـ
دوستای دیگهـ ی منـ همـ
تو حالـ و هوای خودشوننـ
ولی مهمـ نیستـ
چونـ منـ یهـ نفر رو دارمـ
کهـ منو میفهمهـ؛ حرفامو احساستمو
خودشمـ با احساسهـ
اینـ برامـ کافیهـ
مرسی کهـ هستید...
ϰ-†нêmê§ |